تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
پيش شمع رخ تو تا به سحرگه همه‌شب * همچو پروانه دلى دارم در سوز و گداز نيست گر قبله رخ تو سپه غمزه چرا * صف به محراب تو ابرو زده از بهر نماز منم امروز به عشق تو در عالم مشهور * خود توئى آنكه به خوبى بود اكنون ممتاز سوز دلهاى جگر سوختگانت به دو گوش * خوش‌تر از ناله نى باشد و از نغمهء ساز اندر اقليم محبت به عجب اى دل اگر * صد چو محمود نهد سر به كف پاى اياز شرح دل دادن خود را بكه تقرير كنم * كه در اين شهر كسى نيست مرا محرم راز مطرب آن ترك حصارى چو زرى سوى عراق * آيد اين نغمه فروخوان تو بآهنگ حجاز « سيّدا » مژده كه آن جان جهان آمده باز * رهزن دين تو غارتگر جان آمده باز

عهد بسته

ببسته عهد به زلف دل شكستهء ما * شكست زلف تو باشد ز عهد بستهء ما گسستى از من اگر رشتهء وفا غم نيست * به گردنى فتد اين رشتهء گسستهء ما بتم به صحن گلستان به بلبلان مىگفت * كه غنچه نشكفد الا به ذكر بستهء ما كنون كه خسته شدم از خدنگ غمزهء تو * ترحمى صنما كن به جان خستهء ما به تيغ ابرويت اى ترك مست كشته شدم * تبارك الله از اين طالع خجستهء ما چو دل ز آب بقا برد لعل‌فام تو گفت * نهفته زير خط سبز تازه بستهء ما به جستجوى تو اطفال سنگ در دامن * كجائى اى دل در خاك و خون نشستهء ما بگفت يار به « سيّد » كه ديدى آخر كار * بدامم آمدى اى در كمندجستهء ما

دلبر ترسائى

افتاده سروكارم با دلبر ترسائى * اى مهر جهان‌آرا شايد كه به مهر آئى زنّار محبت را بر گردنم افكنده * خوش مىكشد از كعبه آن بت به كليسائى شيخ و من و دل هر سه ، هستيم خريدارت * دين و دل‌وجان بر كف خود تا چه بفرمائى زين بيش ندارم صبر اى پادشه خوبان * عشق تو ربود از كف دامان شكيبائى