زاهد هوس جنّت بر سر بُوَدش ما را * جز كوثر لعل تو ما را نه تمنّايى
هر روز به فيروزى رخساره برافروزى * دين و دل ما سوزى خود هيچ نه پروائى
« سيّد » همهشب جانا خون گريد و مىگويد * افتاد سروكارم با دلبر ترسائى
شِكوِه
ز بس شبها شكايت از تو پيش دادگر كردم * چو مويت تيرهروز خويش اى بيدادگر كردم
من اندر راه عشقت اى مه ابروكمان آخر * بر تير ملامت سينهء خود را سپر كردم
حديثى گفتم از زلفت بتا تا دامن محشر * به عالم ناقهء تاتار را خون در جگر كردم
سراپاى وجودم گشت رشك سينهء سينا * چو در مرآت دل عكس رخت را جلوهگر كردم
نه تنها شد سرم گوى خم چوگان زلفينت * به ميدان محبت اى صنم چندين هنر كردم
به ياد روى و مويت اى مه مشكيننقاب آخر * چه شبها كز فراقت با دل خونين سحر كردم
به مستى چشم جادويت چه خوش مىگفت با « سيّد » * من آن رعنا غزال استم كه صيد شير نر كردم
كوى بتان
دوش اندر خواب ديدم كافتاب آمد برون * ديدم امشب ماه خود را بىنقاب آمد برون
برگشا چين از جبين جانا كه از بيت الطرب * زهرهء چنگى به كف چنگ و رباب آمد برون
آفتابا ساعتى در جاى خود بنما درنگ * زان كه ماه من ز مشكو با شتاب آمد برون