تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
آن‌كس كه به بازار جنون زد علم عشق * شد شهره چو مجنون من دلسوخته بودم از عشق رخت « سيّد » دلخسته همىگفت * پروانه‌صفت سوختن آموخته بودم

پيمان‌شكن

به شيدائى گرم جانا سحر مىخواستى كردى * چو زلف خود مرا آشفته گر مىخواستى كردى مكش ديگر سپاه غمزه بر ملك دلم جانا * دل ار از كشور تن دربه‌در مىخواستى كردى دلا بهر چه نالى اين‌قدر هر صبح و شام آخر * به تير غمزه خود را گر سپر مىخواستى كردى دمادم از نگاه آهوى شيرافكن چشمت * مرا خون در جگر جانا اگر مىخواستى كردى دگر « سيّد » چه مىخواهى از آن محبوب بىهمتا * شبى با او به كام دل سحر مىخواستى كردى

پيمان‌شكن

گر بت پيمان‌شكن با ما ز نو پيمان كند * خستگىهاى كهن را بستهء احسان كند از رخ و لعلش نگار احمد و عيسى نفس * دردها درمان نمايد كفرها ايمان كند بر سر مهر است ماه من كه امشب تا سحر * بر عطارد حكم راند زهره را كيوان كند نى عجب كز شهسوارى بيدقم شد سرنگون * كاندرين ششدر شهان را خود به رخ حيران كند جز خط زلف نگارم در جهان نشنيده‌ام * كس زمرد را قرين با افعى بىجان كند لعل و قد و چهره‌اش را هر دو بيند يك نظر * كى نظر بر سلسبيل و طوبى رضوان كند چون ز هم بگشايد آن جان ، كان مرجان و گهر * خاك بر فرق گهر خون در دل مرجان كند دل به ظلمات سر زلفش ز بس سرگشته است * اين سخن را درد خود با ناله و افغان كند تيره‌بختى بين كه آن مه جا دهد ، در چه مرا * هندوئى را پاسبان چشمهء حيوان كند هركه چون « سيّد » به مصر عاشقى مأوا گرفت * ماه كنعانش ز رحمت جاى در زندان كند

اقليم محبت

تو و عاشق‌كشى و خواجگى و نخوت و ناز * من و عاشق شدن و بندگى و عجز و نياز