تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
خارخارى در دل گلها به صد خارى خليد * كز گل رويت عرق همچون گلاب آمد برون تا دل ديوانه با گنج رخت الفت گرفت * بهر قتلش از درى پرپيچ‌وتاب آمد برون آخر از بيداد چشمت خط بگرد رخ دميد * رستمى بر كينهء افراسياب آمد برون « سيّد » از بىدانش‌هاى تو اندر حيرتم * كز چه از كان خزف درّ خوشاب آمد برون

نور خدا

اى مظهر ذات كبريائى * مرآت تجلى خدائى از بهر ثبوت وحدت حق * هردم به لباس كثرت آيى ممكن نبود تو را ستايش * واجب شده بر تو خودستائى بىباد تو يك دمم دمى نيست * كو را نبود چو نى نوائى آيند شهان به درگه تو * يك سر به بهانهء گدائى بيگانه شوم ز آشنايان * ديدم چه تو با من آشنائى مپسند كه بيش از اين بسوزم * اى دوست به دوزخ جدائى با بدر الدُّجى چگونه گويم * وصف تو كه شمس و الضحائى خاك در تو شكستگان را * باشد به دُرست موميائى اى نور خدا تو خود مخاطب * از حق به خطا به هل اتائى « سيّد » سگ آستانهء توست * از وى عجب اين سخن‌سرائى

جلوهء دلدار

هرچه مىبينم به غير از جلوهء دلدار نيست * دل بر دلدار ليكن در ميان دلدار نيست گرچه خوارم اى عزيز دل مرنج از من مگر * در گلستان جهان گل همنشين خار نيست در شكنج زلف و ترك چشمت اى ترك ختا * غير آهوى ختن جز ناقهء تاتار نيست ترك مست ما سر خون ريختن دارد مگر * كاندرين عالم دگر يك آدم هشيار نيست آب چشمم كرده ويران خانهء دل را وليك * آگه از حال دلم آن آتشين رخسار نيست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 152 | سيد محمد باقر برقعى