خارخارى در دل گلها به صد خارى خليد * كز گل رويت عرق همچون گلاب آمد برون
تا دل ديوانه با گنج رخت الفت گرفت * بهر قتلش از درى پرپيچوتاب آمد برون
آخر از بيداد چشمت خط بگرد رخ دميد * رستمى بر كينهء افراسياب آمد برون
« سيّد » از بىدانشهاى تو اندر حيرتم * كز چه از كان خزف درّ خوشاب آمد برون
نور خدا
اى مظهر ذات كبريائى * مرآت تجلى خدائى
از بهر ثبوت وحدت حق * هردم به لباس كثرت آيى
ممكن نبود تو را ستايش * واجب شده بر تو خودستائى
بىباد تو يك دمم دمى نيست * كو را نبود چو نى نوائى
آيند شهان به درگه تو * يك سر به بهانهء گدائى
بيگانه شوم ز آشنايان * ديدم چه تو با من آشنائى
مپسند كه بيش از اين بسوزم * اى دوست به دوزخ جدائى
با بدر الدُّجى چگونه گويم * وصف تو كه شمس و الضحائى
خاك در تو شكستگان را * باشد به دُرست موميائى
اى نور خدا تو خود مخاطب * از حق به خطا به هل اتائى
« سيّد » سگ آستانهء توست * از وى عجب اين سخنسرائى
جلوهء دلدار
هرچه مىبينم به غير از جلوهء دلدار نيست * دل بر دلدار ليكن در ميان دلدار نيست
گرچه خوارم اى عزيز دل مرنج از من مگر * در گلستان جهان گل همنشين خار نيست
در شكنج زلف و ترك چشمت اى ترك ختا * غير آهوى ختن جز ناقهء تاتار نيست
ترك مست ما سر خون ريختن دارد مگر * كاندرين عالم دگر يك آدم هشيار نيست
آب چشمم كرده ويران خانهء دل را وليك * آگه از حال دلم آن آتشين رخسار نيست