با تو گويم راز دل اى خسرو شيرينكلام * درد دل را چاره جز آن لعل شكربار نيست
بهر قتلم تيغ ابرو مىكشى جانا مگر * در كف جادوى چشمت خنجر خونخوار نيست
تا قيامت خاك غم ريزم به سر جانا دمى * گر دل ما را طبيب آن نرگس بيمار نيست
ناصحم گويد چرا « سيّد » نمىگوئى سخن * چون ترا بينم مرا خود طاقت گفتار نيست
تضمين از غزل غبار همدانى « 1 »
من كه در كنج قفس افتاده دور از گلستانم * طاير لاهوتم و شهبازم و بىلامكانم
در فضاى عالم ناسوت چندى شد مكانم * « گرچه سخت افتاده در دام طبيعت مرغ جانم
هرگز از خاطر نخواهد شد هواى آشيانم » * گرچه « سيّد » حاصلى غير از دو چشم تر ندارد
جز به پيشت جان سپردن مقصد ديگر ندارد * با ولاى شاه اين پروائى از محشر ندارد
« گر صبا خاك « غبار » از كوى جانان برندارد * فارغ از عيش جهان و از حيات جاودانم »
هامش
( 1 ) - بند اول و آخر از تضمين غزل غبار همدانى را براى نمونه آوردم .