شهر نگاه
شبى چون پرستو خطر مىكنم * و عزم ديار دگر مىكنم
ز مرداب بىروح پا در لجن * به آبى دريا سفر مىكنم
و از جنگل آهن و سنگ و قير * به رسم چكاوك حذر مىكنم
براى رسيدن به قاف غزل * ز صد خوانِ حافظ گذر مىكنم
به اميد لبخند خورشيد دوست * شب بىكسى را سحر مىكنم
و آنگاه با كولهبارى غزل * به شهر نگاهت سفر مىكنم
سبزتر از عشق
من به همصحبتى آينه عادت دارم * مثل جارى شدن چشمه اصالت دارم
از تبآلودهترين قلّهء عشق آمدهام * من كه با چشمهء خورشيد رقابت دارم
مثل آتشكدهاى پشت غبار تاريخ * با تب آتش زردشت قرابت دارم
وقتى از چهچههء چلچلهها سرشارم * به غزل گريهء احساس چه حاجت دارم
گرچه آلودهء دنياى قريبم ، امّا * سينهاى پاك به پهناى صداقت دارم
آنقدر از تپش پنجرهها سرشارم * كه نگاهى به بلنداى نجابت دارم
دستهاى من اگر عاطفه را مىفهمند * با كسى سبزتر از عشق رفاقت دارم