اسير عشوهء سودابهء مكريد ، مىدانم * من امّا - گوش شيطان كر - هواخواه سياووشم
نه زنديقم ، نه ترسايم ، نه اهل كافرستانم * مجرّدوار مىگردم ، صليب عشق بر دوشم
به دنبال كسى ، مثل دل سرگشتهء خويشم * كه بگشايد مگر آغوش گرمى رو به آغوشم
و هر شب تا سحر در معبد تنهايىام اى عشق * دوبيتىهاى چشمان تو را پيوسته مىنوشم
به تنگ آمد دلم در سينه از اين ابر تشويشى * كه مىبارد ميان كوچههاى ذهن مغشوشم
به گمنامى ميان كوچههاى فقر جان كندن * گواراتر ، كه شعرم را به نان و نام بفروشم
اگرچه كاسهء صبرم شكست از سنگ ناكامى * وليعهد وفادارى نخواهد شد فراموشم
بعد از تو
بعد از غروب آينه ، آهى نمانده است * تا پرتگاه فاجعه راهى نمانده است
بوى فراق مىوزد از سمت آفتاب * بر گيسوان شب گُل ماهى نمانده است
ماييم و تُرك تازى توفان خستگى * از كوه صبر ما پر كاهى نمانده است
بر كوچههاى سرد و مهآلود خاطرم * جز ردّ پاى طرز نگاهى نمانده است
برچين بساط نالهء خود بغض دورهگرد * در سينههاى سوخته آهى نمانده است
اى كوچههاى منتظر آفتاب عشق ! * باور نمىكنيد ، پگاهى نمانده است
بايد قبول كرد به پايان رسيدهايم * اى دل ، دلشكسته ، پناهى نمانده است