اندر ظلمات خِرد گميم * سبحانك انّا لظالمون
افسار خِرد بازگير هان * ور نه كندت سخت واژگون
بارى گذر از مشهد شهود * بهرى طلب از فيض شاهدون
باشد كه بيارامدت فؤاد * شايد كه بياسايدت درون
تفويض كنى امر خود به حقّ * تسليم شوى همچون مسلمون
چونان كه منم كرده خود رها * زى حضرت حقّ مصلحت كنون
يا ربّ ! ز چه در كارگاه غيب * اين پايه نقوش است گونهگون
آنان كه به عرش مكارماند * چون افتندا بستهء اهُون
چونانك « امير » آن امير عهد * آن رتبتش از وصف من برون
يا « منشى » آن منشى اوان * آن سرور و سالار شاعرون « 1 »
فرياد ز خرگاه بىعَمَد * بيدار ز درگاه بىستون
از قول به خون خفتهء « سها » * مىشنوى ار باز بوى خون
عذرش نِه ، زيراك كرده است * از لختجگر خيمه را ستون
و آنگاه ز تكرار و شايگان * بخشاى بر اين بندهء زبون
ز آن روى كه ابريق بشكند * از قوّت مى چونكه شد فزون
باقى ز من فانى است اين * مفعولٌ ، مفاعيلٌ ، فاعلون
آيا چيست ؟
يا ربّ ! اين گنبد مينا چيست ؟ * و اين قناديل مطلّا چيست ؟
يا ربّ ! اين گوى فروغافكن * كه بيفروزد دنيا ، چيست ؟
و آن دگر گوى كه هر شب او * گسترد سايهء رؤيا ، چيست ؟
رود نالنده به هامون هم * موج بالنده به دريا چيست ؟
هامش
( 1 ) - از سر ضرورت استعمال شده است ، هرچند كه سماعا صحيح نباشد .