تا همه خلقان به كين و قهر دراستند * بىكين ماند و ودود بايد چونا
صرصر عدوان عاديان چو به پا خاست * برجا ماندن چو هود بايد چونا
زى من عنقاى قاف عزلت هم نيز * تير ملامت گشود بايد چونا
عرصهء ميدان گرفت خار شقاوت * گوى سعادت ربود بايد چونا
مجمر كين است برفروخته از قهر * ديده نسوزد ز دود بايد چونا
و آتش قهر است برفروخته از كين * دل نگدازد چو عود بايد چونا
اندُه خلق اندُه من است و نگردد * بحر پذيراى رود بايد چونا
كرده يله خلق عالمى به ملامت * خود به سلامت غنود بايد چونا
آه كه ياراى گفت درد دلم نيست * اين گره از هم گشود بايد چونا
هم بگرفتم كه درد دل بتوان گفت * خود تو بگو كان شنود بايد چونا
اين همه گفتى « سها » سخن ز دل و عقل * ليك نگفتى كه بود بايد چونا
نقش مؤبد بود به سينهء تو جهل * نقش مؤبّد ز دود بايد چونا
دال اگر ذال گشت و ذال اگر دال * بر اين سا ، تار پود بايد چونا
مفتعلن فاعلات ، مفتعلن فاع * برتر از اين نمود بايد چونا
درگه جانان باش « 1 »
خيز اى باد و شتابان شو * بگذر از وى به خراسان شو
ظلمات است همه اين رى * خيز و زى چشمهء حيوان شو
خويش بفكن به خراسان در * بر در روضهء رضوان شو
به حريمى كه بود حاجب * بر درش موسى عمران شو
و اندر آن درگه چون عيسى * به ادب خيز و ثناخوان شو
حاجت خستهدلان برسان * قاصد سوخته جانان شو
هامش
( 1 ) - تبرّك به عرض نياز به خاك درگاه تابناك قبلهء اهل ولا ، مولانا علىّ بن موسى الرضا روحى له الفداء و تخلّص به مديح سيّد الحكماء الاحرار استاد اجلّ سيّد جلال الدّين آشتيانى ، كه روزگار افادات او دراز باد .