در عرصهء تجريد سپهريم ، چو خاكيم * در نشأة توحيد بلنديم ، چو پستيم
« داور » نزند هركه مى از جام محبّت * ما جرعه از اين جام كشيديم ، كه مستيم
اميد وصل
سرو اگر باشد چو قدّت ، روى تابان نيستش * مه چو رويت گر بود ، قدّ خرامان نيستش
هركه را در سر هواى كعبهء وصل تو هست * در ره كوى تو پرواى مغيلان نيستش
لذّت دام تو را هر طايرى يكلحظه ديد * تا به محشر شوق پرواز گلستان نيستش
سالها در كنج زندان گر كسى باشد اسير * با اميد وصل جانان غم ز زندان نيستش
هركه مىبينم به عشق يوسف من مبتلاست * هيچ دل نبود كه در چاه زنخدان نيستش
رحم كن بر « داور » مسكين كه از هجرت گداخت * بيش از اين اى بىمروّت تاب هجران نيستش
وصال يار
هردم رسد كه هاتف غيبم به گوش هوش * كاندر زمانه مهر و وفا نيست ، مى بنوش
چندى به راه زهد و ورع رفتى و كنون * چندى دگر به خدمت پير مغان بكوش
خواهم ميى كه تا بكشم جرعهاى از آن * مانند خم درآوردم از تفش به جوش
كثرت تمام از نظرم مرتفع شود * يك نقطه پيش چشم من آيد همه نقوش
درويش آن كسيست كه شد همچو خاك راه * نى آنكه مثل ميش همىهست خرقهپوش
در من نصيحت تو اثر چون نمىكند * دردسرم زياد مده ، ناصحا خموش !