گر مرا اين منزلت نبود حكايت بشمرش * از كلام آنكه نطق او به اين گوياستى
اعمى نادان بود محروم از اين وجه جميل * ديدهء آن خواهدش ديدن ، كه بس بيناستى
برتر از اين هم مرا سرّى بود ، ليكن چو كفر * مىنمايد آن ربوبى سرّ چو دُرّ افشاستى
منكران سوزند اگر از ناز غيرت ، چون يهود * قلب آگه زان تجلّى سينهء سيناستى
گر كشى بر ديدگان كحل بصيرت ، بنگرى * روى او كز جمله ذرّات جهان پيداستى
پنبهء غفلت بكش از گوش دل تا بشنوى * ذكر حقّ ، كز وى همه عالم پر از آواستى
پيش اهل معرفت كم لاف زن از عقل خويش * عقل و معقول تو و تو قطره او درياستى
اى كه مىنازى ز مكر و نام او كردى خرد * غافلى غافل ، كه نشو مكرت از نكراستى
نقطهء وحدت چو بينى ، مىشود كوته نزاع * چون به كثرت بنگرى ، صد ماجرا برپاستى
حضرت او غايب از اوهام و در اعلى جهات * « ما سوى » عنوانى از آن حضرت والاستى
چون تو « داور » معنى افزودى به معنى در بيان * نقص نبود گر به تطويل وى اندر كاستى
به گور آرميدگان
بنگر به اين كسان كه به گور آرميدهاند * و ز مال و جاه و عزّت دنيا رميدهاند
بعضى به روضههاى جنان كردهاند جا * و ز دوستان خيال محبّت بريدهاند
آنان كه شوق باغ به سر بودشان مدام * چون شد كه پا ز سير و تماشا كشيدهاند
« داور » خموش باش كه خود نيز عن قريب * خواهى چشيد هرچه كه ايشان چشيدهاند
جام محبّت
ما شيفتهء روى تو از روز الستيم * آشفته چو مويت ز ازل بوده و هستيم
پيش شه حسن تو و بر خاك ره عشق * سر در كف خود هشته ، ستاديم و نشستيم
هر رشته كه جز رشتهء مهر تو بريديم * هر عهد كه جز عهد و وفاى تو شكستيم
در كوى ملامت هدف تير چو بسمل * در بحر فنا ، ماهى افتاده به شستيم
از حلقهء زلفت نتوانيم رهيدن * گر در ره عشق تو ، ز هر دام بجستيم