مقام آن شه و الا ، به مقدارى بود بالا * كه دست عارف دانا ، ز ادراكش قصيرستى
به گيتى معنى اسما ، سراسر شد از او پيدا * ز قرآن وصف « أَوْ أَدْنى » ، ز خلّاق قديرستى
عطوفستى ، رحيمستى ، امينستى ، حكيمستى * عليمستى ، حليمستى ، سميعستى ، بصيرستى
چو مشكين خلق آن سرور ، بود در خاطر « داور » * نه نوك جامهاش يكسر ، همه مشك و عبيرستى
در معارف الهى
گر حكيمى پيش از اين روى سخن آراستى * نوبت تحقيق حكمت اين زمان با ماستى
نيست مقصودم ز حكمت ، حكمت يونانيان * زان كه آن قاصر به نزد عارف داناستى
بلكه باشد حكمت ايمانيان منظور من * كاو به دل ، نازل ز فيض خالق يكتاستى
خواهم از معنى مگر در لفظ آرم رمز چند * گرچه اظهار حقيقت موجب اخفاستى
از دلت نطقم روان چون تيغ اسكندر كند * همچو خون حكمت ار چه جوشن داراستى
تا ابد كى مىشود در قاف ادراك ازل * طاير عقلى زند پر ، گرچه خود عنقاستى
ليك در معراج سرّم گشته طىّ در حدّ خويش * « قاب قوسين » دل و در اوج « أَوْ أَدْنى » ستى
داد از محسوس اين عالم خبر آن كس كه گفت * « چرخ با اين اختران نغز و خوش زيباستى » « 1 »
فوق اين چرخ و كواكب پس فلك هست و نجوم * « صورتى در زير دارد ، آنچه در بالاستى » « 2 »
يك ندا در داد معشوق ازل از امر : كن * تا ابد از آن ندا در ماسوا غوغاستى
چون از اين فيض مقدّس بگذرد كس فوق او * رتبهء اوصاف باشد بعد از آن اسماستى
فوق اين مطلب چه گويم من كىام ، من او و او * من ، ولى او او و من من ، باز استثناستى
هامش
( 1 ) - اين مصراع از ميرفندرسكى است .
( 2 ) - اين مصراع از ميرفندرسكى است .