دلم مىخواست . . .
ز باغ اوّلين ديدارم امشب * شميمى بر مشام بىرمق زد
نسيمى دلنواز از بيشهء ياد * كتاب خاطراتم را ورق زد
* * *
به چشمم شد مجسّم ظهر آن روز * كه تو از مدرسه مىآمدى باز
هوايى تازهام مىبرد تا اوج * دوباره زندگى را كردم آغاز
* * *
دو چشمت از بهاران سبزتر بود * غرورى در نگاهت موج مىزد
چنان بر خويش مىباليد از ناز * كه گويى طعنهها بر اوج مىزد
* * *
نگاهت هفترنگ آرزو بود * طلوعش جلوهء رنگينكمان داشت
نسيم جنبش پلك ظريفت * بهارى دلپذير و جاودان داشت
* * *
نگاهت در شب تاريك ذهنم * شرابى از مذاب نور مىريخت
و دستى آشكار از سينهء من * تمام غصّهها را دور مىريخت
* * *
تنورى در دل هر ذرّه مىسوخت * جهنّم در وجودم شعلهور بود
غمى تازه دلم را چنگ مىزد . . . * كه عمر لحظهها كوتاهتر بود
* * *
دلم مىخواست در آن لحظهء ناب * تمام لحظههايم حذف مىشد
و يا در آفتاب گرم آن روز * دقايق دانههاى برف مىشد
* * *
تو مىرفتى و من تصويرى از تو * به لوح ديدگانم مىكشيدم