زمينخوار
پى نان چنين بر زمين مىخورم * كه عمريست از اين زمين مىخورم
ز جور زمينخوار ، خوارم چنين * زمين چون ندارم ، زمين مىخورم
چوب گَزين
يك روز با شتاب
سيمرغ سرنوشت
چوب گز نگاه تو را ، تلخ
در دستهاى رستم رويينِ غم گذاشت .
* من غافل از حماسهء تقدير ، آن زمان
آغوش تنگ صندلىِ قهوهخانه را
يك عرصهء نبرد
انگار مىنمودم .
* ناگاه مرشد از ته دل نعرهاى كشيد :
كاين بود شاهنامه و ختم خوشى كه داشت ؟
تيرِ گرهِ نگاه تو در چشم نشست .
تقّه « 1 »
« مژده را آغازيد
هامش
( 1 ) - تقّه : به لهجهء محلّى : طَرَقّه ، ترقّه ، مقدارى زرنيخ را با خُردههاى سنگ يا آهن در كاغذ و بعد در پارچهاى به صورت گلولهء ريزى با نخ مىپيچند و بچّهها در نزديكىهاى عيد به زمين مىزنند و از صداى آن لذّت مىبرند ، اين صدا آمدن عيد را نويد مىدهد .