تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧

همه جا سبز

با تو مىمانم ، چون خاطر دريا ، سبز * با تو مىبينم ، گويى همه دنيا ، سبز من عطشناك‌ترينِ طرح كويرم ، ليك * با تو مىرويم ، بر شانهء صحرا ، سبز ديدم امروز چو اعجازِ نگاهت ، گشت * چشم‌انداز تماشايىِ فردا ، سبز شد به همراهى چشمانِ غزل سازت * حنجره سبز ، صدا سبز ، تماشا ، سبز همه جا عطرِ حضور تو رسد ، انگار . . . * هست با معجزهء دست تو هرجا ، سبز چرخشى بخش همه آينه‌ها را ، باز * تا شود درّه خاكستر يلدا ، سبز هر شبى خواب پريشانِ بهارى زرد . . . * دور تر ، . . . پنجرهء روشن رؤيا ، سبز وقت اندوه تو با دلهره مىبينم * آه ! . . . در چشم تو آيينهء غم‌ها ، سبز با تو مىخوانم ، از حافظهء دريا * كه چرا عشق چنين مانده شكوفا ، سبز شعر من ، . . . وسعت ويرانِ زمستان‌ها * مىشود بر لب تو ، - اى تو مسيحا ، سبز با تو مىبينم : عشق ، آينه ، شب ، مهتاب * آتش ، آتشكده ، باران ؛ همه جا را ، سبز من ز يادِ تو اگر رفتم ، . . . امّا ماند * عشق ما ، قصّهء ما ، خاطرهء ما ، . . . سبز

تقدير روزگار

عمر گذشته ، اگرچه تلخ و غمين بود * ليك دل زخم خورده ، دور ، ز كين بود دل نبريدم از اين وطن چو درختان * در تن من اعتمادِ خاك زمين بود ياد از آن سال‌ها كه ، با تو نشانم * اسب و سوار و تفنگ ، آتش و زين ، بود ياد تو اين شعر ماندنى به دلِ من * بىتو به‌هرحال ، همنشين من اين بود خلوتى و چند صفحه ، كاغذِ پاره * دل‌خوشىام از جوانى ، آه ! . . . همين بود آه ! . . . چگونه ، چگونه سبز بمانم ؟ * در گذرى كه بهار ، زردترين بود حاصل اين زندگى براى من اين شد * مرگ هميشه ز هر طرف به كمين بود رفتى و امّا بدانكه ، زندگىام را * هرچه كه مىشد به حتم ، بهتر از اين بود رفتى و در دشت‌ها صداى تو پيچيد * شايد تقدير روزگار ، . . . چنين بود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 77 | سيد محمد باقر برقعى