رهايى
اى زخمخورده يار . . .
از سالهاى دور ،
از فصلهاى دوستىِ
خنجر و نگاه
اى انعكاس زمزمهء
رويشى دگر
در دشت سروهاى
زمينگير
اى همدم غريب
اى ياور شكيب ،
اى آشنا ، . . .
با لحظهء كشاكِش
باروت و انفجار
اينك ، . . . در حيرت شگفتِ
هزاران هزار چشم
با شعرهاى خود ،
اين رازهاى روشنىِ
آب و آينه
خورشيد را به كار ، . . . در باغ شيشهاى غزل
تا گل دهد درخت رهايى . . .