ماشهء ترديد
باز شب و اضطراب و ظلمت خانه * باز من و جغد يأس و بغض شبانه
باز هراس از حضور موجِ تباهى * ظلمت ، تا دوردست ، نيست كرانه
هستىِ درياى سبز ، نبضِ بهاران * اين منم و شورهزار و خطِّ ميانه
نابترين يادگار دفتر احساس * تردتر از نبض خوابهاى جوانه
شعلهء آواز لحظههاى شكفتن * در شب ما كى كِشد ، دوباره زبانه ؟
جلوه كن اى اعتبار چشمهء مهتاب ! * در شبِ اين مردِ دردمند زمانه
آه ! از اين روزهاى تلخ كه رفتهست * قصّهء عشقِ من و تو ، خانه به خانه
در تو حديث غريب و شوم چه عشقيست * اين همه احساس گنگ و عذر و بهانه
دلخوشى من نمانده ، هيچ دگر هيچ * حال كه رفتم ز باغ شعر و ترانه
لحظهء پايان ببين ، حكايت تلخيست * ماشهء ترديد با تو ، عشق نشانه
وحشت « پايا » ى گورهاى خموشم * همسفرم مرگ گشته ، شانه به شانه
در رثاى « م . اميد » كلام اهورا
خبر ، . . . نسيم غمى شد ، به گوش خسته رسيد * كه بست دست زمان ، اين چنين كتاب اميد
به سوگوارى آن مرد « شهر سنگستان » * بلور گريهء دل ، روى « ارغنون » ما سيد
ز كوچههاى خزان « قاصدك » به گريه نشست * به غمگسارى باغش ، شكسته درهم ، بيد
« كتيبه » حاصلِ گشتوگذار عمرى بود * كه بخت خارِ ستم را ، ز پاى او نكشيد
چراغ روشن انديشهاش هميشه چه سوخت * به پاسدارى « ميراث » كشورِ جاويد
به اعتبار حضورش ، سخن طراوت يافت * بساط واژهء بيگانه ، هر طرف برچيد
به جادههاى سفر ، شاهنامهاش جان بود * همانكه چشمهء فرهنگ ، در دلش جوشيد
چو باغ بارورى تا شكفتنش ، از خاك * در آن « وداع » غريبانه ، خاك را بوسيد
« اميد » رفت و « پيامى از آنسوى پايان » * دهد « سلام و درودى » به جلوهء خورشيد