اين شبح ، اين مرد سرگردان شهرى سوخته * تا كجا آخر رساند ، پيكرِ مجروح را ؟
روى پاى خويش ماندن آرزويى پوچ شد * رو به ويرانى رها كن ، ياورِ مجروح را
آسمان لال شهرم ، در نظر مرداب كرد * عاقبت كاشانهء نيلوفر مجروح را
سرديت نفرين شب شد ، كى توان خاموش كرد * آتش مجروح را ، خاكستر مجروح را
بُغضهاى زخمىام را چاره جز فرياد نيست * نيست جز انديشهء خونين ، سر مجروح را
غير شب حجمى ندارد حاصلى جز بغض نيست * خانهء متروك و گريهآورِ مجروح را . . .
كى توان با ابرهاى فاجعه خاموش كرد * جنگل پُرراز و آتشگسترِ مجروح را
با دو پاى چوبىام از جلگههاى خون و سُرب * تا كجا آخر رسانم ، پيكر مجروح را ؟
وحشتِ منظومهاى پنهانىام بر خاك سرد * حيرتى در بر گرفته ، اين سرِ مجروح را
از شكستن راه پروازى دگر آموختم * در افق ناديده مىگيرم ، پَرِ مجروح را
هر طرف ويرانى و هر سو تباهى پيش چشم * پلك بستم تا نبينم ، منظرِ مجروح را
براى زندهياد اسد اللّه عاطفى دَوامِ اسَد
باغ غزل ديدهام ، چو نام « اسد » را * مىشنوم تا ابد ، پيامِ « اسد » را
زمزمه در ميكده فكنده ، كلامش * تا كه ربايند ، رمز جامِ « اسد » را
مثل غزلهاى آسمانىِ حافظ . . . * تا به ابد ديدهام ، دوامِ « اسد » را
تا كه زنم نقشِ عشق ، بر صدف دل * پيشهء جان كردهام ، مرامِ « اسد » را
آينهها ، ياد او به عرش رسانند * تا كه چراغان كنند ، شامِ « اسد » را
« دشتى » و « شهناز » هم به بُغض سپردند * زمزمهء روشنِ كلامِ « اسد » را
عشق چو فرهاد بيستون ، همهجايى * برده به اعجاز خود ، پيامِ « اسد » را
پنجرهها ، كوچهها ، به خاطر دارند * در شب دلگير كوچ ، گامِ « اسد » را
تا كه غزلهاى سبز ، ورد زبانهاست * كس نكند باور ، اختتام « اسد » را
شاعر « آشفته » با « وفا » ى دل خويش * گريه كند شعر تلخ كام « اسد » را