ز دل برخيز اى مرغ هوس رؤياى شيرين را * نخواهى جز بخواب آورد در دستت گريبانش
نبايد انتقام عشق را از دل كسى خواهد * كه ديده بيند و گردد از او امواج لرزانش
من او را شهره گشتم با زبان و چشم و دست و دل * غم خود را كنم كوته چه بد شد كار پايانش
جهان و آينه
زنى در آينه خود را جوان ديد * دچار عشق حسن خويش گرديد
چنان زيبا تصور كرد رويش * كه شد وصل خود از خود آرزويش
نظر بر خويش زير چشم مىديد * كه نقش از وى كند هر كار تقليد
از اين كردار و اين ديدار رايج * ورا عايد شد اينگونه نتايج
كه گر نقش آگه از نقّاش مىشد * رموز آفرينش فاش مىشد
ز فانى مىشود كشف حقايق * كه بر خود مىشود نقّاش عاشق
جهان زشت و زيبا خود گواهى است * كه عالم نقش پرگار الهى است
ندارد سازمان آفرينش * براى نيك و بد يكجور سازش
كه ديد از هست غير از هست تصوير * كجا بد مىپذيرد نيك تفسير
جهان چون آينه تقليد دارد * جواب نيك گويد نيك يابد