خاطرهء رفتن
موسم كوچ و غريبانه سفر كردنهاست * فصل بدرود به هم گفتن و دلكندنهاست
دست من بود در اينجا ، كه مُرادى نگرفت * زين همه دست كه آويخته بر دامنهاست
رويد از پاى درنگم گل صد زخم صبور * تا دلِ دشت پر از دانهء دلبستنهاست
در شب همهمه ، فرياد به جايى نرسيد * فصل دست تهى و كوفتن آهنهاست
باغبان مىكند از مرغ قفس ، دانه دريغ * چشم تاراجِ جهان دوخته بر خرمنهاست
مىكشم دست به پيشانى ساحل چون موج * كه شب و ابر و افق را به سحر روزنهاست
دست چون شعله برآور ز گريبان اميد * كه جهانِ من و تو حاصل پيوستنهاست
آن غبارم كه به گَردم نرسد پاى نسيم * زنده تا در دلِ من خاطرهء رفتنهاست
اى سوار اين همه بر دشمن افتاده متاز * كه تو در پى اين شور بسى شيونهاست
سمفونى سكوت
از تو مرا دوباره شب آكنده مىكند * خاموش هرچه هست ، سراينده مىكند
خيل خيال خاطرهها را بهسوى من * هىهىكنان ز دور ، شتابنده مىكند
سمفونى ملايم باران ، دريچه را * با ساز برگ و باد نوازنده مىكند
در من تمام روز كسى گريه كرده است * شب مىشود به سادگىام خنده مىكند
امشب بگير دست مرا اى بهار من * پائيز هرچه هست پراكنده مىكند
در من كه شوق ديدن فردا هنوز هست * چشم گذشته ، روى به آينده مىكند
ما مردهايم اى شب شاعر ، در اين سكوت * شعرى بخوان كه زنده و تا زنده مىكند
ما در پياله
مائيم و شب ، ستارهى بيدار هم كه نيست * گيرم كه هست ، روزن ديوار هم كه نيست
بر ما گناه كرده و ناكرده بستهاند * ديگر نياز هيچ به اقرار هم كه نيست
دل هست تا بخواهى و چركين و زخمدار * داغ و درفش مرهم بيكار هم كه نيست