تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 721

مساهمون:

ص٧٢١

خاطرهء رفتن

موسم كوچ و غريبانه سفر كردن‌هاست * فصل بدرود به هم گفتن و دل‌كندن‌هاست دست من بود در اينجا ، كه مُرادى نگرفت * زين همه دست كه آويخته بر دامن‌هاست رويد از پاى درنگم گل صد زخم صبور * تا دلِ دشت پر از دانهء دل‌بستن‌هاست در شب همهمه ، فرياد به جايى نرسيد * فصل دست تهى و كوفتن آهن‌هاست باغبان مىكند از مرغ قفس ، دانه دريغ * چشم تاراجِ جهان دوخته بر خرمن‌هاست مىكشم دست به پيشانى ساحل چون موج * كه شب و ابر و افق را به سحر روزن‌هاست دست چون شعله برآور ز گريبان اميد * كه جهانِ من و تو حاصل پيوستن‌هاست آن غبارم كه به گَردم نرسد پاى نسيم * زنده تا در دلِ من خاطرهء رفتن‌هاست اى سوار اين همه بر دشمن افتاده متاز * كه تو در پى اين شور بسى شيون‌هاست

سمفونى سكوت

از تو مرا دوباره شب آكنده مىكند * خاموش هرچه هست ، سراينده مىكند خيل خيال خاطره‌ها را به‌سوى من * هىهىكنان ز دور ، شتابنده مىكند سمفونى ملايم باران ، دريچه را * با ساز برگ و باد نوازنده مىكند در من تمام روز كسى گريه كرده است * شب مىشود به سادگىام خنده مىكند امشب بگير دست مرا اى بهار من * پائيز هرچه هست پراكنده مىكند در من كه شوق ديدن فردا هنوز هست * چشم گذشته ، روى به آينده مىكند ما مرده‌ايم اى شب شاعر ، در اين سكوت * شعرى بخوان كه زنده و تا زنده مىكند

ما در پياله

مائيم و شب ، ستاره‌ى بيدار هم كه نيست * گيرم كه هست ، روزن ديوار هم كه نيست بر ما گناه كرده و ناكرده بسته‌اند * ديگر نياز هيچ به اقرار هم كه نيست دل هست تا بخواهى و چركين و زخم‌دار * داغ و درفش مرهم بيكار هم كه نيست