صليب سرخ صبورى گرفتهام بر دوش * بهسوى هرچه بلندى ، هرآنچه بادا باد
همقفس
با تو اى مرغِ قفسزاد ، چه گويم ز وطن ؟ * كه دمى با پر پرواز ، نگشتى به چمن
نيست در خاطرهات ، زمزمهء برگ و نسيم * لانه از خارِ بيابان نكشيدى به چمن
شبنم پاك ننوشيدهاى از گونهء برگ * نگذشتى چو نسيم سحر از دشت و دمن
درد آنجا كه رسد دمبهدم و رنگ به رنگ * چه كنم با غمِ نو آمده و درد كهن
دانهريزِ قفس از خامُشىام دلتنگ است * سركنم آوازِ خوشت را و ، مپرداز به من
آسمانها همه تنگاند براى دلتنگ * رايگان خوار قفس باش و دم از درد مزن
بنشين بر سر چوب قفس و مست بخوان * كه مرا دانهء بىرنج ، نيارد به سخن
مُردم از همنفسى با تو خوشآواز قفس * اى خوش آزادگى و همدمىِ زاغ و زغن
دوبيتى سرخ . . .
با اين بهار خجسته ، زمستان نمىرود * سردى ز باغِ خاطرِ مستان نمىرود
مرهم به زخم كهنهء من مىنهى ، چه سود * از خود گذشته در پىِ درمان نمىرود
ابرم كه سر به راه بيابان نهادهام * از من اميدِ نمنمِ باران نمىرود
با گِردباد ، شكوهكنان ، با غبار دشت * آنجا روم كه هيچ پريشان نمىرود
آنجا كه پاىِ رفتن ما را شكستهاند * انديشه نيز تا لب ايوان نمىرود
اى آسمان تشنه كُشِ زندگىستيز ! * خار تو جز به چشم بيابان نمىرود
اى سر نهاده بر سرِ زانوى انتظار * كارت ز انتظار به سامان نمىرود
راهى كه باز مانده ، نه راهِ گريز ماست * جز تا كنارِ پاىِ نگهبان نمىرود
فرياد كن به گوش كَرِ آسمان كور * آهِ تو تا دريچهء زندان نمىرود
آوارِ شب به روى من افتاده سهمناك * سنگين بهجا نشسته و آسان نمىرود
تكرار كن دوبيتى سرخ پياله را * شب با قصيده نيز به پايان نمىرود