تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 724

مساهمون:

ص٧٢٤
با قامتم به بلنداىِ بيستون قرن‌هاست ، سر به زانو نشسته‌ام و از چشمانم ، رودخانه‌اى جارى است كه دانه‌هاى آخرين را به جزاير متروك مىبرد * و تو ، چون تصوير جنگل ، در انديشهء ببرى دربند ، مرا به خويش مىخوانى * اى راز همهء زادن‌ها و رويش‌ها ، عمرِ اسارتم ، چنان به درازا كشيده است ، كه زنجيرها همه زنگار بسته‌اند و تو ، با مردنم زاده مىشوى ، و با زادنم مىميرى چون طلوع و غروب در دو سوى جهان * من در آستانهء غروبم از شانهء سروها طلوع كن پيش از آنكه ، دوباره زاده شوم . . .