با قامتم به بلنداىِ بيستون
قرنهاست ،
سر به زانو نشستهام
و از چشمانم ،
رودخانهاى جارى است
كه دانههاى آخرين را به جزاير متروك مىبرد
* و تو ،
چون تصوير جنگل ،
در انديشهء ببرى دربند ،
مرا به خويش مىخوانى
* اى راز همهء زادنها و رويشها ،
عمرِ اسارتم ،
چنان به درازا كشيده است ،
كه زنجيرها همه زنگار بستهاند
و تو ،
با مردنم زاده مىشوى ،
و با زادنم مىميرى
چون طلوع و غروب در دو سوى جهان
* من در آستانهء غروبم
از شانهء سروها طلوع كن
پيش از آنكه ،
دوباره زاده شوم . . .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 724
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧٢٤