خاكش را به رنج درآميخت
و خدايى رهگذر ،
از سرِ دلتنگى ،
در آن شادى آفريد
هزاران بار ،
آغشته به خاك زاده شدم
و آلوده به خون ،
در غارهاى تنهايى ناپديد شدم
* و در اين گردش بىسامان
تو را در بسيار قصّهها نوشتم
و بر بسيار كتيبهها كندم
دشتهاى بلند زمين را ،
به نشانهء حضورت
بر قلّههاى آتش افروختم
و كاروانها را از سراب و سپيدهدم
و عقوبت جاودانگى در بهشت ،
خبر دادم
* اينك ،
انبوه آدمهاى كوچك ،
زمين را تنگاتنگ انباشتهاند
و بوى منقرض عشق ،
شامهء جهان را مىآزارد
و من ،
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 723
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧٢٣