تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 722

مساهمون:

ص٧٢٢
ما را چو برده ، بر سر بازار برده‌اند * يك قطره درد ، در دل بازار هم كه نيست طوفان رسيده راه افق را گرفته است * در اين هجوم ، رخصت ديدار هم كه نيست با جام خشك و خالى خود خو گرفته‌ايم * در جام خشك ، عكس رخ يار هم كه نيست « 1 » گفتيم دل به باد بهارى رها كنيم * در اين بهار جامه‌ى گلدار هم كه نيست

مشرق گمشده

تورا به فراموشى سپرده‌ام آن‌گونه ، كه بيابان دريا را از ياد برده است و خاكستر ، بهار و برگ و پرنده را تنها نامت ، به غريزه‌اى غريب چون باد در نيزار ، و باران در مرداب ، دور دستِ ذهنم را مىآشوبد * تصويرت ، كبودىِ كم‌رنگِ ساحلى است كه در ابر و آب و افق گمشده است و من ، آفريدهء ناگزير ، در سيّاره‌اى مجروح كه اهريمنى ماندگار ،
هامش
( 1 ) - عكس رخ يار را از حافظ گرفته‌ام : ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم .