ما را چو برده ، بر سر بازار بردهاند * يك قطره درد ، در دل بازار هم كه نيست
طوفان رسيده راه افق را گرفته است * در اين هجوم ، رخصت ديدار هم كه نيست
با جام خشك و خالى خود خو گرفتهايم * در جام خشك ، عكس رخ يار هم كه نيست « 1 »
گفتيم دل به باد بهارى رها كنيم * در اين بهار جامهى گلدار هم كه نيست
مشرق گمشده
تورا به فراموشى سپردهام
آنگونه ،
كه بيابان دريا را از ياد برده است
و خاكستر ،
بهار و برگ و پرنده را
تنها نامت ، به غريزهاى غريب
چون باد در نيزار ،
و باران در مرداب ،
دور دستِ ذهنم را مىآشوبد
* تصويرت ،
كبودىِ كمرنگِ ساحلى است
كه در ابر و آب و افق گمشده است
و من ،
آفريدهء ناگزير ،
در سيّارهاى مجروح
كه اهريمنى ماندگار ،
هامش
( 1 ) - عكس رخ يار را از حافظ گرفتهام : ما در پياله عكس رخ يار ديدهايم .