در خاطرى هميشه و چشم از قفاى تو * هرجا گمان برد توئى آنجا نظر كند
با آنكه در خيال تو بودن هلاكتى است * خاطر مكدّر است كه رفع خطر كند
آنجا كه قدر مردم آزاده كم دهند * همت بلند داشته ز آنجا سفر كند
خاموش چون ز اشك نشد آتش فراق * اى ديده خون ببار كه شايد اثر كند
ديدم بخوابم آمد و از شوق ديدنش * باشد خداى ، شام مرا بىسحر كند
ساز و نواى ماست دليل وجود ما * غوغا ز كيست كاين همه شمس و قمر كند
افسانهها قديم شد و هرچه بگذرد * رسم تو تازهتر شده بهتر ثمر كند
هركس حساب خلق كشد سخت مو به مو * زو موبهمو حساب كنند و ضرر كند
رسمى كه داشت با پدر خويش پيش ازين * امروز آن معامله با وى پسر كند
هرجا ستم نكرده بگفتم دواى اوست * جايى نمانده بود كه خاكش بسر كند
از آه و آتشى كه ز دستت كشيد دل * ايجاد مىتوان به زمين هم سقر كند
مسئول بىعدالتى اجتماع را * از من بگو ز خشم عدالت حذر كند
« سعدى » سخن مسيح دمى عمر خويش را * گر وقف بهر راحتى كارگر كند
« سيد رضاى پاك نژاد » است و شد طبيب * تا رفع شر و رنج ز نوع بشر كند
مجازات دهر
يكى به قاتل خود گفت وقت جان دادن * برو كه بر تو فتد آتش خداى عزيز
به مدعاى مجازات دهر سال نشد * كه سوخت قاتل او مغز استخوانش نيز
چنان به نظم و حساب است كارهاى جهان * كه دارزن به سر دار مىشود آويز
ز نظم كار جهان است اينكه مىبينى * براى ظالم جبار نيست راه گريز
به عمر خويش بنائى منه ز جور و ستم * كه مىكند به جهنم بناى بدواريز
باهم
ما چنان مست و خرابيم كه گاهى با هم * هدفى نيست دوانيم به راهى با هم