تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
شب به مستى گذرانيم و سحر در محراب * دست برداشته گوئيم الهى با هم كار ما هيچ بسامان نرسد تا نرسد * آنكه بايست بر او برد پناهى با هم همّت اى پير كه از سر نرود مستى ما * رنج هشيارى ما وقف گناهى با هم آنچه در دل بود از عشق نيايد به زبان * خواندم اين نكته ز چشمت به نگاهى با هم خالهائى كه بر اطراف زنخدان دارى * كاروانى است برد يوسف و چاهى با هم به رخ و زلف تو سوگند بود روز و شبم * آتشى غرق پريشان و سياهى با هم آن‌قدر اشك فزون گشته به چشمم كه بدن * عرقش كرده تراود همه راهى با هم اى گرفتار بگو حاجت خود را و بگير * گر ميسّر شودت خلوت و آهى با هم يوسف آن دلو نشيند كه بر آرد از چاه * ماهى و آب نه و آبى و ماهى با هم مژده اى خواب و دمى ساز اگر نيست مرا * خاطر اينست ز هجر تو گواهى با هم مطمئن چون ز رفيقان شدم از هر جانب * بنهادند سرم طرفه كلاهى با هم حاجت خود مطلب هيچ ز كس « پاك‌نژاد » * تا خلايق همه گويند چه خواهى با هم

كمال آرزو

خدايا عشق را سويم مجدد بازگردانش * كه گردم اهل دل و آنكه نمايم جان به قربانش چنان در آتش عشقش بسوزانم كه گر پرسم * چه باشد چاره‌ام گويد بساز آن هم ز احسانش برايم زندگانى را به معناى دگر گردان * كه من او گردم و او من نباشد وصل و هجرانش كمال آرزوى من تماشاى رخش باشد * ولى افسوس اين دانست و از من كرد پنهانش در ايام جوانى موى خود كردم سپيد از آن * كه هركس ديد گويد زلف مشكين است درمانش