تا اين خزانِ تلخ و غمافزا كشاندىام
از لالهزارها و بهاران ، تو راندىام
در خون نشاندىام
* * * هان اى كلاغ پير
در اين ديار دور
آيا به انتظار كه باشم ، كجا روم ؟
شب قيرفام و شمعِ اميدم به راه باد
در قطرههاى روشن بارانِ شامگاه
تلخ است و مرگزا
در پيشِ چشم من
تصوير خاطرات
در گوشِ جان من ، آواى گرم او
* * * اى دستِ ناشناس
طرحى دگر بريز تو در سرنوشتِ من
جان مرا بگير
امّا درنگ كن
گُلهاى يادگارى ياد مرا بگير .
آخرين شعر
آخرين شعر من اين است ،
سفر
عشق يك جادهى بىپايان است