ماندهام در اين سكوت غمفزا * همنشين رنج و همراز سبو
* * *
دل در آتش ، سينه منزلگاه درد * مىفشانم اشك خونين از دو چشم
او ز من غافل ، هماغوش رقيب * خيزد از بحرِ دلم توفان خشم
* * *
دانم او روزى پشيمان زين گناه * سوى آغوشم گُشايد بالوپَر
خسته و سير از هوسهاى پليد * آخر آيد روزى از راهِ سفر
* * *
گر نيايد ، از ديارِ زندگى * چون پرستو ، خستهدل پر مىكشم
با تنى آزرده از غوغاى تب * جامِ مرگ زندگى ، سر مىكشم
* * *
آخر اى مرغ گريزان اميد * كى بر اين خلوتسرا ، سر مىزنى
يا بسا اى همچو غم با جان من * يا ز نو از سينهام پَر مىزنى
مىفروشند مرا
آه . . . مىفروشند مرا
به شب اين مُعجزهء تاريكى
به غم اين ژرفترين قصّهء شب
مىفروشند مرا
به سياهى به سياهى و به هيچ
مىفروشند مرا
مىفروشند به خاك ،
اين كه طرحى ز قدمهاى تو داشت
و به باد