مىنويسم : عشق را ، روى غُبار پنجره * مىنويسم : ياد باد آن روزها ، آن روزگار
افسانهى زندگى
اى رفيقان بر دلم داغى نشست * بالِ مرغ آرزوهايم شكست
غنچهى اميد من پژمرده شد * از جفاى باغبان افسرده شد
شمعِ عمرش راه خاموشى گرفت * قصّهء عشقش فراموشى گرفت
جلوهى خورشيد را ديگر نديد * جام مرگ زندگى را سر كشيد
زندگى در چشم او افسانه بود * مستىِ صهباى يك پيمانه بود
زندگى رؤياى بدفرجام بود * آرزوهاى جوانى خام بود
در سبوى زنگى جز غم نبود * شادمانى درخور آدم نبود
شوق كاذب را نبايد شوق گفت * دُرّ غم بايد به آبِ ديده سُفت
زندگى ، آخر پَرم را سوختى * آتش غم بر دلم افروختى
بلبلى را كردى از گلشن جدا * با كه گويم شكوههايم ، با خدا ؟
او صفاى صبح يك پاييز بود * سينهاش از رنج و غم لبريز بود
رفت و خونِ غم ز مژگانم چكيد * شامِ من ديگر سحرگاهى نديد
غنچهى آتش به دشت دل شكفت * تا اميد رفتهام در خاك خُفت
اى خدا ديدى صفاى سينهاش * شاد گردان روحِ چون آيينهاش
گُلِ غم
گُل غمگين غروبم ، كه شفق * بوسه بر من زند از روى نياز
كاش لبهاى تو بوسد لب من * كاش گويد نگهم پيش تو راز
* * *
من اسيرم به ديارى كه در آن * غم نشيند به دل و شوق رود
مُرغ شادى بگريزد ز دلم * سينه كاشانهى اندوه شود
* * *