تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 710

مساهمون:

ص٧١٠
مىنويسم : عشق را ، روى غُبار پنجره * مىنويسم : ياد باد آن روزها ، آن روزگار

افسانه‌ى زندگى

اى رفيقان بر دلم داغى نشست * بالِ مرغ آرزوهايم شكست غنچه‌ى اميد من پژمرده شد * از جفاى باغبان افسرده شد شمعِ عمرش راه خاموشى گرفت * قصّهء عشقش فراموشى گرفت جلوه‌ى خورشيد را ديگر نديد * جام مرگ زندگى را سر كشيد زندگى در چشم او افسانه بود * مستىِ صهباى يك پيمانه بود زندگى رؤياى بدفرجام بود * آرزوهاى جوانى خام بود در سبوى زنگى جز غم نبود * شادمانى درخور آدم نبود شوق كاذب را نبايد شوق گفت * دُرّ غم بايد به آبِ ديده سُفت زندگى ، آخر پَرم را سوختى * آتش غم بر دلم افروختى بلبلى را كردى از گلشن جدا * با كه گويم شكوه‌هايم ، با خدا ؟ او صفاى صبح يك پاييز بود * سينه‌اش از رنج و غم لبريز بود رفت و خونِ غم ز مژگانم چكيد * شامِ من ديگر سحرگاهى نديد غنچه‌ى آتش به دشت دل شكفت * تا اميد رفته‌ام در خاك خُفت اى خدا ديدى صفاى سينه‌اش * شاد گردان روحِ چون آيينه‌اش

گُلِ غم

گُل غمگين غروبم ، كه شفق * بوسه بر من زند از روى نياز كاش لبهاى تو بوسد لب من * كاش گويد نگهم پيش تو راز
* * *
من اسيرم به ديارى كه در آن * غم نشيند به دل و شوق رود مُرغ شادى بگريزد ز دلم * سينه كاشانه‌ى اندوه شود
* * *