دامن وهم و خيال
چنان ز غصّه لبالب ز درد لبريزم * كه غير ناله نخيزد ز ناى غمخيزم
ز انعكاسِ ملاليست ، گر نمىيابى * بهجز ملال به شعر گلايهآميزم
من آن هزار نزارم كه در نظر ديگر * تفاوتى ننمايد بهار و پاييزم
ز بيم سنگ حوادث دگر نمىدانم * كجا روم ؟ به كدامين پناه بگريزم
نه ناى آنكه گشايم عقابواره پرى * كه خود به عزم بقا پرغرور بستيزم
نه همچو كركس پستم كه از ره خفّت * ز پس فكندهء هر ظالمى نپرهيزم
پى رهايى موهوم زين ملال عظيم * گهى به دامن وهم و خيال آويزم
ستمگران به سلامت سپردهاند اين راه * منِ ستمزده چون شد كه كم ز چنگيزم
صبور باش و مزن دم از اين ملال « حميد » * دَمَد چه فايده از اين فغانِ خونبيزم
براى همهء نونهالان اين روزگار و ديار افسوس !
خوشا به حال تو اى نونهال خرّم و شاد * كه از غمان زمانه هنوز بىخبرى
خوشا به حال تو اى ، نوشكفتهء زيبا * كهات خزان ، ننموده به باغِ دل گذرى