تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 700

مساهمون:

ص٧٠٠
بخند هرچه توانى ز عُمق دل ، اى جان * كه خنده‌هاى تو را نيز ، انتهايى هست بگوى هرچه دلت خواست كآيدت روزى * كه بس كلام بيابى ، كز او ابايى هست
*
به حال و روز تو عهدى گذشته بر ما نيز * كه از ملالِ زمانه به يادمان نايد به‌هيچ‌روى و روالى ، خود از خيالى هم * چنان مجالى و حالى ، سراغمان نايد
*
بخند شاد و به بازى و شيطنت مىكوش * غنيمت است عزيزم ، تو لحظه‌ها درياب چنين خجسته زمانى ، دگر به كف نارى * به‌سوى كام گرفتن ، ز لحظه‌ها بشتاب

گواهى تاريخ

آن كاخ فروريخته ايوانم من * ويران هزار گونه دستانم من صد بار دگر به آتشم گر بكشند * تاريخ گواه است كه مىمانم من

خورشيد ، يكى

گفتم به خداى شعر ، بىانصافيست * يك حافظ و شش قرن ز بىالطافيست گفتا كه براى چرخ پُركوكب شعر * خورشيد ، يكى تا به قيامت كافيست

داغ نهان

امشب بسىام داغ نهان بر جگر است * اندوه هزار خاطراتم به سر است بگذار بنالم و بگريم اى شرم ! * امشب دل من ز هر دلى تنگ‌تر است

ساز طرب

افسوس كه باده هر غم از دل نزدود * ساز طربم به نغمه‌اى ، دل نگشود من با چه بهانه دل به عالم بندم * با هيچ بهانه عالمم دل نه ربود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 700 | سيد محمد باقر برقعى