تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 699

مساهمون:

ص٦٩٩
به يك نسيم نوازش ، شكفته مىگردد * چو گل تمامِ وجودت ، تمامتِ هستيت به يك‌كلام فريبا به وجد مىآيى * بنازم آن‌همه شور و صفا و سرمستيت
*
درونِ باورِ تو هيچ‌گه نمىگنجد * كه هرچه گفت هرآن‌كس خلوص در او نيست دلت چو آينه صاف است هرچه مىبينى * زلال بينى و هرگز ، غبار بر او نيست
*
ضمير پاكِ تو حالى ، كه خالى است از آز * ز هر فريبِ و پلشتى ، رها و بيگانه‌ست براى ذهنِ ظريفت ، هَريمن نيرنگ * چو نافريده ، وجودى ، به قعر افسانه‌ست
*
خلوص ريزد و عشق و صفا و يكرنگى * ز گفت‌وگو و نگاه و ادا و رفتارت بنازم آن شعف و شور كودكانهء تو * بنازم آن‌همه لطف و صفاى پندارت
*
اگر به شكوه گشايى دهانِ دل گاهى * بدون بيم بگويى بهانه‌هايت را و گر به نغمه گشايى دهان خود گاهى * ز عمق سينه دهى سر ترانه‌هايت را
*
فسوس مىخورم ، امّا كه در صباحى چند * تو نيز همدم رنج زمانه خواهى شد تو نيز همچو من و ما در اين ملالستان * به كوره‌راه تحسّر ، روانه خواهى شد
*
طنين خندهء نابت اگرچه دلچسب است * به بند خانهء حسرت اسير مىكندم كلام بىغش پاكت ، اگرچه دلخواه است * هزار شعلهء اندُه به سينه مىزندم
*
به روزگارِ غريبى گشوده‌اى چشمان * كه غير اشكِ تحسّر ، كسش به دامن نيست بر آن ديارِ كژ آيين ، نهاده‌اى پا را * كه غير راه زبونى رهيش ايمن نيست