تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 681

مساهمون:

ص٦٨١
با چنان طبع حسن ، لطف سخن ، زيور فن * آن دلى كو كه تو او را نربودى ؟ سعدى آنكه در اوج سماوات ادب شعر و سخن * خوش درخشيد ، چو خورشيد تو بودى سعدى بس‌كه روح تو بزرگ است و مقام تو عظيم * نزد ما قابل تعظيم و سجودى سعدى پايهء نظم و ادب بود نه چندين ستوار * گر تو و چون توبه شيراز نبودى سعدى گرچه ز آغاز در اين ملك سخن قدرى داشت * ليك بيش از همه بر آن تو فزودى سعدى با غزل‌هاى دلاويز و سراسر همه نغز * زنگ غم از دل عشاق زدودى سعدى از تماشاى گلستان خود و بستانت * بر رخ مادرى از عيش گشودى سعدى از مقام تو به عالم نشود چيزى كم * به « حكيمى » نظرى گر بنمودى سعدى

بر مزار خواجوى كرمانى

در محفل ياران است استاد سخن خواجو * غم مانده به دل ما را از دورى آن دلجو خالى است چو جاى او در نزد رفيقانش * آن به كه در اين محضر يادى بكنم از او كن روح و روانش شاد با فاتحه و ياسين * زيراكه دعاى خير دارد اثرى نيكو بر من نظرى افكن اى خواجهء كرمانى * باشد كه روا گردد حاجات من ازاين‌رو هرگز نرود يادت از خاطر ما زيرا * با مهر تو بگرفته است اين جان و دل ما خو ز آنجا كه سرودى خوش آن‌گونه غزل بايد * هر شاعر استادى پيشت بزند زانو اشعار تو شيرين‌تر از لعل لب جانان * گفتار تو والاتر از گوهر و از لؤلؤ آرى نتوان گفتن وصف تو يكى از صد * گردد به وجود من گر جمله زبان هر سو هرگز نرسد دستش بر دامن وصف تو * گر دختر طبع من با ماه زند پهلو در قدر و مقام تو اين بس‌كه به اشعارش * اين‌گونه كند حافظ ، ايراد سخن از تو استاد سخن سعدى است نزد همه‌كس امّا * دارد سخن حافظ طرد سخن خواجو از ساحت اعلايت درخواست « حكيمى » راست * جرم و گنه خواجو بخشى ز كرم يا هو