تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 684

مساهمون:

ص٦٨٤
بلبل و طوطى و قمرى و قنارى ز نشاط * روى هر شاخه نشسته عوض زاغ و زغن در بر بلبل شيدا گل از آن عشوه كند * تا كه آن غنچه دهن لب بگشايد به سخن پاى اشجار به باغ از اثر پرتو ماه * خالى از سايه پديد آمده خالى روشن باغبان صحن چمن را به گل آراسته است * يعنى اى خواجه گه گردش باغ است و چمن تو هم از خانه قدم جانت گلشن بگذار * كه مزيّن شده از فرّ ريا چين گلشن ساقيا خيز و به جامم مى گلرنگ بريز * تا مگر وارهم از درد و غم و رنج و محن دشمن توست اگر گفت مخور مى ناصح * نوش كن باده مكن گوش به حرف دشمن عهد كردم كه دگر مى نخورم در همه عمر * غافل از آنكه بود باد بهار عهدشكن روز عيد است و سزد گر كه « حكيمى » از شوق * لب به توصيف بهاران بگشايد به سخن

غم هجرت

از كجا ماه دميده است بگو باز امشب * كز درآمد ببرم دلبر طنّاز امشب باده آماده و در ديده و دل مهر و صفاست * برگ عشرت بود از دولت مى ساز امشب مرغ دل در هوس ديدن شمع رخ دوست * هست هر لحظه چو پروانه به پرواز امشب عقده‌اى بود مرا از غم هجرت در دل * شكر كز وصل تو شد عقدهء دل باز امشب بشنو اين نكته كه اندر سر پيرى از نو * شد جوانى من از وصل تو آغاز امشب خوش هوائى است فرح‌بخش و فكنده ايرج * در سر پير و جوان شور ز شهناز امشب دلنواز است به گوش تو اگر نالهء سيم * با تو گويا بود از راز دلم ساز امشب ساقى از باده دمى بى خود و مدهوشم كن * تا كه بىپرده بگويم به تو من راز امشب من بجان ناز تو طنّاز خريدم همه عمر * وقت آنست كه ديگر نكنى ناز امشب طبع من بود گر افسرده « حكيمى » يك‌چند * شد به توصيف رخش قافيه‌پرداز امشب