جلوهء حُسن دگر ، رهزن دلهاست دگر * پى تشخيص تو را ديده و بينايى داد
گل مسموم مبوييد ، كه در گلشن عمر * باغبان ازلى رسم گلآرايى داد
پاكدامانى و پرهيز ندارى ، چه كنى ؟ * عالم عشق ، مبادت سر سودايى داد
عفّت و عصمت و تقوا همه در راه تواند * اگر اندر گذرت شاهد رعنايى داد
معنى روضهء رضوان به نكوكاريهاست * اى خوش آن روز كه انديشه نكورايى داد
خويش آراست به صد صورت و در ديده نشست * تا در انديشهء من ، اين همه والايى داد
شيخ صنعان كه در آن كوچه بُدى خاكنشين * جلوهء حُسن تو را آنهمه گيرايى داد
پيك
اين بوى خوش از ديار يار است * يا نافهء آهوى تتار است
اى صبح اميد ! روى بنماى * چون ظلمت يأس جانشكار است
داديم قرار خويش با دوست * گر دل همه عُمر بىقرار است
كشتِ سخنم به اين طراوت * سرسبز چو منظر بهار است
از گوهرِ تابناكِ معنى * دل گوشِ زمانه گوشوار است
تا شعرِ مرا سپردهاى دل * دنيا ، دنياش اعتبار است
اين مستى من ز باده نبود * ذوقِ لب لعل و بوس يار است
صيدِ دلِ من تپد عزيزان * كاين طرفهسوار بىمهار است
با لعلِ لبِ تو بسته پيمان * گر مايهء شعرم آبدار است
اين ظلمت و اين سكوت گو شب * در سوگِ شهيد سوگوار است
در ماتمِ گلرخانِ رخانِ سرباز * دلها همه خون و داغدار است
اى پيك ديار آشنايى ! * بشتاب كه « حكمت » انتظار است
انديشهء و الا
آسمان را با بزرگ انديشه بازى ديگر است * اهل معنى را به صورت عشقبازى ديگر است