در رهِ معشوقه جان مىداد و مىگفت اين چنين * ما گروه پاكبازان را نيازى ديگر است
هركجا محراب ابروى تو باشد در نظر * عشقبازان را سجودى و نمازى ديگر است
با شكار غمزه آمد ، تركتاز سيمبر * با كمندِ گيسو آمد ، تركتازى ديگر است
عشق را در مكتب ما نيست معنى جز فنا * شمع را در محفل ما سوز و سازى ديگر است
در رهِ هر مذهبى انديشهء و الا طلب * با چنين انديشهء مردمنوازى ديگر است
از حريم خوبرويان دور باد آلودگى * دستيازى ديگر است و پاكبازى ديگر است
مردم چشم مرا با چشم خوبان الفت است * همدلىّ و همزبانى نيز رازى ديگر است
اى بىآزاران خدا يار و مددكارِ شماست * خلعتِ حقّ را تعالى اللّه طرازى ديگر است
پاكدامانان گيتى رستهاند از شور و شرّ * اندر اين ره سرورىّ و سرفرازى ديگر است
رهروان خير را دنيا و عقبى خير پيش * دوستجويى ديگر و دشمنگدازى ديگر است
تا نظر بر سايهء خود كردى و خودبين شدى * مر هيولا را به هر صورت درازى ديگر است
رسم محبّت
مهوشان را همه چون تو دل اگر سنگين است * آه از آن عاشق دلداده كه بىتمكين است
قدرت هيچ دلى بيش نبود از دلِ من * تواش اين مسكنت آموختى ار مسكين است
چاك بر جامهء پرهيز ببايد زدنم * تا تويى ساقى و تا باده چنين رنگين است
اين همه اختر تابنده بر اين نيلىسقف * آسمان گو ز پى مصلحتى آذين است
نكند منع من از شيفتگى هركه تو ديد * عشق من ! حُسن تو شايستهء صد تحسين است