خاموش در اين شب شد ، يكباره چراغ كفر * روشن شد از آن پرتو ظلمتكدهء دنيا
خورشيد نجات خلق ، از مشرقِ جان تابيد * در كوى حرا امشب ، در آن افق زيبا
ز آن معبد پاكيزه ، آن نور تجلّى كرد * عالم همه روشن شد ، ز آن شمس فلكپيما
بر گوش دل احمد صلّى اللّه عليه و آله وحى ازلى آمد * خوان نام خداى خود ، آن خالق بىهمتا
شرح هجران
اى همه اصلِ آشنايىها * خوش ز خود يافتم رهايىها
چون تو دارم ، شكايتى نكنم * از زمستان و ناصفايىها
چرخ با من طريق ديگر زد * شيوهء جور و ناروايىها
شرح هجران نياورم به قلم * بسكه مىترسم از جدايىها
دولت ديگرم نصيب آمد * تا رسيدم به بينوايىها
غمزهء جانشكارش از كف برد * دامن صبر و پارسايىها
فكر و انديشه را چنان خواهم * تا بتازد به نارسايىها
تا تجلّى كند كمال سخن * خطّ كشيدم به خيرهرايىها
آنچه گُم كردهام نيابم باز * حيف از اين طرفه جابهجايىها
به درود و سلام ياد كنيد * جاودان حكمت سنايىها
پى رسوايى جهان كافيست * قصّهء تلخ بىوفايىها
باغِ جان پُر ز بوى « حكمت » كن * اى شده مستِ خودستايىها