تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 655

مساهمون:

ص٦٥٥
قصّهء زلف تو روراست نگفت ار كس بس * حلقه در حلقه خم اندر خم و چين در چين است من و پروانه اگر خويش در آتش فكنيم * هان مپرسيد چرا ؟ رسم محبّت اين است شرح هجران تو اى دوست ز صد يك گفتم * گفتمى صدصد اگر باز دوصد چندين است خشت زير سرم از گريه گر امشب گل شد * سر سودايى ما را چه غم بالين است سوختم در غمِ اجراى قوانين درست * دل خون‌گشتهء من شيفتهء آيين است آنكه دارد خبر از هستى عالم ، ماييم * و آنكه دارد خبر از نيستى خود اين است آسمان در دلِ شب گر نكند خون « حكمت » * دمِ صبحش افق آن‌قدر چرا خونين است

در بعثت

برخيز دل‌آويزا ! بشتاب دل‌آرا ، ما * تا خيمه زنيم امشب در دامن آن صحرا آنجا كه صفا ريزد ، از ساحت علّيّين * آنجا كه همه ذرّات در رقص بود حالا آنجا كه افق دارد صد جلوه خصوص امشب * در چشمك اختر هست ، صد عشوه و صد ايما آنجا كه نسيم صبح ، صد راز نهان گويد * از لُطف سحرگاهان ، از واقعهء فردا آنجا كه به دربانى ، بر خاك نشسته عقل * سالارِ ديار عشق ، بر مسندِ استغنا آنجا كه تويى مفتون ، و آنجا كه منم مجنون * من مَستم و تو مدهوش ، من واله و تو شيدا در مستى و هشيارى ، از نعت نبىّ صلّى اللّه عليه و آله گويم * آن كاو فلكش از عجز بنهاده سر اندر پا عيد است چسان عيدى ، پيروزتر از نوروز * آراسته ، فرخنده ، زيبنده ، جهان‌آرا
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 655 | سيد محمد باقر برقعى