رهگذر
حاجب دربار شدن بارگه يار را * وسعت جان مىطلبد حافظ اسرار را
جاذبهء عشق بلاخيز شرر مىزند * در گذر دير مغان خرمن اغيار را
اى كه نياسودهاى از دام بلاخيز عشق * همدم و همراز توئى قافلهسالار را
آب حياتم بده از چشمه جوشان عشق * جام لبت مست كند ، عاقل و هشيار را
راهنشين گل خورشيد شديم اى دريغ * باد خزان آفت جان شد گل و گلزار را
ريب و ريا جام بلورين حيا را شكست * حرص و هوا ريخت به هم كوچه و بازار را
زاهد ما گه عَلَم از مهر زند گه ز ماه * كفر كجا مىشكند ، بيرق كفّار را
ملعبهء دست بدان است چو آيات نور * مهر فروزنده بلا گشته شب تار را
گوهر رخشان نجابت ز صدف سر بكش * فرصت جولان مده اين مردم بىعار را
برق بلائى به تن بوقلمونجامگان * آب ده از جوهر جان تيغ شرربار را
هيچ اجابت نشد از اين همه أ من يُجيب * تا كه شفائى برسد يك دل بيمار را
ذكر و ثناء از اثر افتاد و ثنا شد بلا * بستهء گفتار مكن گوهر كردار را
رهگذر از دولت بيدار تو « حقى » كنون * مىشكند با قلمش دشمن جبّار را
پايبند
من از تبار خاك و تو از جنس آتشى * من پايبند امر حق استم تو سركشى
من در طريق عشق و محبت فدائىام * اما تو در ديار حوادث مشوشى