تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨

رندان بلاديده

بادهء ناب حقيقت چو به ميناى من است * كوى رندان بلاديده مصلّاى من است كوزهء خشك عطشناكم و در كورهء عشق * بوسه‌ها زان لب جانبخش تمناى من است زاهدا ز روى رياگر در ميخانه ببست * گو ببندد ، كه مى عشق به صهباى من است عاقلان درس ادب را ز من آموخته‌اند * « گرچه مجنونم و صحراى جنون جاى من است » « 1 » سينه‌ها را نتوان در قُرقِ كينه نهاد * سينهء مردم سودازده مأواى من است سروسان جامهء سبزينه به تن مىپوشم * جلوهء سبزرخان در قد و بالاى من است ماه در منظر آيينه كند جلوه‌گرى * نقره‌پوش است و عروس شب يلداى من است زينت‌افزاى جهان زلف زراندود تو بود * كه نمايانگر اين زردى سيماى من است دست‌پروردهء سيمرغم و در قلّهء قاف * ديدهء اهل نظر غرق تماشاى من است آنكه بر ضدّ منيّت علم افراخته است * لشكر عشق من و همت والاى من است
هامش
( 1 ) - مصرع فوق از فرخى يزدى است .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 648 | سيد محمد باقر برقعى