تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧

نقاش

من اگر نقاش بودم نقش جانان مىكشيدم * از لب گوهرفشانش آب حيوان مىكشيدم برگ آزادى از اين زندان تن تا مىگرفتم * آسمانى مىشدم ، بر سوى جانان مىكشيدم تا كه از ناهيد آب و رنگ شادى مىگرفتم * زهره را در بزم كيوان پاىكوبان مىكشيدم شب به محراب عبادت ، روزها با سرافرازى * دختر رَز را ز دست مير مستان مىكشيدم تا كه نرگس را به جُرم سرگرانى بين گلها * در سحرگاهان به پاى ميز ديوان مىكشيدم من اگر نقاش بودم ، نوعروسان چمن را * دامنى با ياس خوش‌بو زير باران مىكشيدم ياس را از سينه‌هاى نوعروسان مىگرفتم * از بيابان لاله را رو سوى بستان مىكشيدم پابرهنه عاشقى را در فراق روى جانان * در بيابان ، موپريشان ، ديده گريان مىكشيدم تيرگى مىرفت هرگه جلوهء مه را بگيرد * آسمان در آسمان از مهر تابان مىكشيدم تا گل صدرنگ رويد ز آتش بيداد نمرود * عاشقى را ، در ميانِ آذرستان مىكشيدم موبه‌مو در پيچ‌وتاب زلف جانان مىدويدم * در پىام فرعونيان را سوى طوفان مىكشيدم تا كسى از راه حق در زندگى بيرون نگردد * خطّ ممتد سر به سر در هر خيابان مىكشيدم از بخار آه گرمم هر دو اقيانوس خشكيد * تا سحر بس زين دو دريا درّ غلطان مىكشيدم درد اگر سرماى فصلى بود ما را غم نمىبود * رنج سرما را زمستان در زمستان مىكشيدم كاش از ميناى وحدت جرعه‌نوشم كرده بودى * در مسير زندگانى ، دست از جان مىكشيدم از دَم پاك شهيدان با دم شمشير « حقى » * روى نقش قوم شيطان خط بطلان مىكشيدم

باغ آمال

پر ز عطر ياسمن شد خانه‌ام از بوى مويت * شد نگارستان كامل ، باغ آمالم ز رويت در نور ديدم سراسر پهنهء دشت جنون را * كو به كو ، منزل به منزل سالها در آرزويت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 647 | سيد محمد باقر برقعى