خبر از من به كِنشت و به كليسا ببريد * منظر عشق و وفا مكتب مولاى من است
مرغ « حقى » كه ز بيدادگرى خوانده منم * لرزه بر كاخ ستمپيشه ز آواى من است
شيرهء جان سحر
نقش خوشمنظرهء منظر چشمان ترى * آبشار گهرى و دُر غلطان ترى
عافيتگاه جهان سايهء بيدارى توست * خستگان جز تو ندارند اميد دگرى
عاطفه دستخوش صرصرِ بيداد شده * كس نمىآورد از ملك محبت خبرى
شعله سر مىكشد از بستر خونينكفنان * چشم دل مىطلبد تا كه نمايد نظرى
بشكستند دلم را كه چرا آيينهاى * دل آيينه شكستن كه نباشد هنرى
از نواى دل من زخمه به جان آمد و گفت * ناى سازت به دل سنگ ندارد اثرى
نرگسى نيست كزين فاجعه گريان نشده * دل شبها كه تو خود شاهد چشمان ترى
وارث درد توام باعث ويرانى دل * دل و دين بر تو سپردم رهم از دربهدرى
بعد پرواز تو اى روح بلند افسر عشق * ما به بالين محبت ننهاديم سرى
ملك جان با نفس گرم تو آباد شود * هر زمان از دل ويرانهء ما مىگذرى
خطبهء مهر و وفا خوان كه بدانند همه * دشمن جان شبى شيرهء جان سحرى
لوح سبز غزل نابى و شيرينسخنى * طوطى طبع منِ « حقى » خونينجگرى
شاخه نبات
اى كه با آمدنت جان به مماتم دادى * وز ته چاه برآورده نجاتم دادى
حسرت صحبت شيرين تو بودم كه مدام * خسروم خواندى و يك شاخه نباتم دادى