لايق ديدار !
گل اگر جلوهء صد رنگ به گلزار كند * خويش را از چه سبب همنفس خار كند
شرط آن است كه از خار نمايد دورى * خواهد ار جلوهگرى ، از گُل رخسار كند
آبروى هنر خود نفروشد به كسى * تا مرا بر گهر خويش خريدار كند
پيش من منزلت مردم دانا دارد * مدعى گر كه به نادانىاش اقرار كند
مىتواند به سرشاخهء گل خانه گرفت * آنكه از مال جهان ، خويش سبكبار كند
باد را جان به نثار آورم از مژدهء وصل * گر از اين واقعهام زود خبردار كند
آنكه از « حقگوى » دلخسته بگرداند روى * كاش يك روز مرا لايق ديدار كند
آيينهء دل
دل ز بىمهرى اين مردم ناباب شكست * همچو آيينه كه از جاى به پرتاب شكست
تا زدى سنگ به درياى دل خاموشم * موج در موج ، دلم در دل اين آب شكست
تا شُدى جلوهگر اى شمس فلكپيمايم * پيش خورشيد رُخت قيمت مهتاب شكست
تا كه بر روى عدو باب صفا وا كردى * دلافسرده و نالانم از آن باب شكست
شب كه آشفته از آن زلفِ پريشان بودم * تا سحرگاه در اين ديدهء من خواب شكست
تا به گيسوى خود آن تاب و گره افكندى * دل آشفتهام از آن خَم و آن تاب شكست
نكنم شكوه ز بىمهرى اعدا « حقگو » * كاين دلخسته ز بىمهرى احباب شكست
ها علىّ بشر كيف بشر
گر بگردى تو جهان سرتاسر * ور كُنى ملك جهان زير و زبر
يا بى از كُنهِ سماوات خبر * از علىّ عليه السّلام مَرد نيابى برتر
ها علىّ بشر كيف بشر ، ربّه فيه تجلّى و ظهر * اوست شاهنشه اقليم وجود
اوست آگاه ز هر غيب و شهود * اوست از خلقت عالم مقصود
كائنات است از او پُرزيور