چشم بدبينى و خواهش ز رخ خوب بپوش * در رخ پاكنكويان نظر پاك انداز
از نمكدان لب نوش نگارا نمكى * بر جراحات دل خستهء صد چاك انداز
پاى زن از سر همّت به دوعالم « حشمت » * دست بر دامن شاهنشه لولاك انداز
دل شيدا
آنچنان گشته دلم شيفته و شيدايش * كه گرم سر رود ، آن سر نرود سودايش
مهر از شرم كند چهره نهان در پس ابر * بىنقاب ار نگرد چهرهء مهرآسايش
لذّت آب بقا بخشد و طعم جانم * گر زنم بوسه به لعل لب روحافزايش
هرچه او حكم نمايد به وجودم ، حكم است * سرنپيچم ، اگرم سر برود از رايش
اى خوش آن جان كه به ابرام كنى قربانش * اى خوش آن سر كه به اخلاص نهى بر پايش
دل شيداى من اندر طلب او خوش شد * گرچه جز در دل شيدا نبود پروايش
هركه امروز سر و جان ندهد در ره دوست * دولت وصل ميسّر نشود فردايش
پاى تا سر شدهام گوش و فروبستم لب * تا نيوشم سخنى از دهن گويايش
« حشمت » انديشه ز جان در ره جانان تا كى * عاشق آن است كه از جان نبود پروايش
لعل سخنگو
پشت پا بر هر دوعالم دست بر مويى بزن * چنگ در زلف بت زنّار گيسويى بزن
چند شيخا گرم قيل و قالى اندر مدرسه * در خرابات مغان با ما بيا هويى بزن
چند اندر حجره پنهان زاهدا مى ، مىخورى * باده را با سرو قدّى بر لب جويى بزن
تا به كى جوياى موهومات بودن اى فقيه * دست دل بر دامن دلدار دلجويى بزن