باغ شكفتهست از بنفشه و سنبل * رونق بازار مشكچين و ختن را
ريخته ازبسكه ابر ژاله به صحرا * دامن پردرّ نمودهست دمن را
باده ز دست بتان ساده به هر فصل * روح دهد روح را و قوّه بدن را
ويژه به فصلى چنين كه باد بهارى * كرده مزيّن به باغ سرو و سمن را
تازهجوانا تو را به حقّ جوانى * ده به من پير آن شراب كهن را
ليك نه آن مى كه جامى از آن خورد * مستيش از سر ببرد هوش و فطن را
بلكه از آن بادهاى كه رايحهء آن * برده ز سر هوش صدا اويس قرن را
تا من از آن باده مست گردم و گويم * تهنيت عيد « حجّت بن حسن » را
يعنى ميلاد باسعادت « مهدى » * صاحب عصر و زمان ، امام زمن را
حجّت قائم ، امام حاضر غايب * آنكه دلش آگه است سرّ و علن را
مظهر يزدان كه بىاراده و امرش * جان ننمايد قبول جامهء تن را
آن شه مطلق كه بىاشاره و حكمش * روح نگويد وداع ملك بدن را
ريزدم از كام درّ و لؤلؤ شهوار * چو بگشايم به مدحت تو دهن را
نيست عجب داورا ، اگر به مديحت * « حشمت » بىمايه داد ، داد سخن را
مدح تو گويا كند چو « صابر » و « عمعق » * طفل رضيع و زمان ، امام زمن را
اى ولىّ حق ! تو را به حقّ محمّد * حفظ كن از باد فتنه خاك وطن را
نقش حقيقت
صنما پرده از آن روى فرحناك انداز * پرتو حسن در آيينهء افلاك انداز
از رخ همچو بهشت بگشا باب فرح * فرحى در دل افسردهء غمناك انداز
اى كه خاك از نظر پاك تو اكسير شود * نظرى بر من مسكين كم از خاك انداز
خواهى ار لوح دلت نقش حقيقت گيرد * زنگ اوهام ز آيينهء ادراك انداز
دل چو دريا و خيالات خس و خاشاك است * ز آتش عشق شرر در خس و خاشاك انداز
خواهى ار گوى محبّت ببرى از ميدان * سر چو گو در قدم آن بت چالاك انداز