تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 624

مساهمون:

ص٦٢٤
باغ شكفته‌ست از بنفشه و سنبل * رونق بازار مشك‌چين و ختن را ريخته ازبس‌كه ابر ژاله به صحرا * دامن پردرّ نموده‌ست دمن را باده ز دست بتان ساده به هر فصل * روح دهد روح را و قوّه بدن را ويژه به فصلى چنين كه باد بهارى * كرده مزيّن به باغ سرو و سمن را تازه‌جوانا تو را به حقّ جوانى * ده به من پير آن شراب كهن را ليك نه آن مى كه جامى از آن خورد * مستيش از سر ببرد هوش و فطن را بلكه از آن باده‌اى كه رايحهء آن * برده ز سر هوش صدا اويس قرن را تا من از آن باده مست گردم و گويم * تهنيت عيد « حجّت بن حسن » را يعنى ميلاد باسعادت « مهدى » * صاحب عصر و زمان ، امام زمن را حجّت قائم ، امام حاضر غايب * آنكه دلش آگه است سرّ و علن را مظهر يزدان كه بىاراده و امرش * جان ننمايد قبول جامهء تن را آن شه مطلق كه بىاشاره و حكمش * روح نگويد وداع ملك بدن را ريزدم از كام درّ و لؤلؤ شهوار * چو بگشايم به مدحت تو دهن را نيست عجب داورا ، اگر به مديحت * « حشمت » بىمايه داد ، داد سخن را مدح تو گويا كند چو « صابر » و « عمعق » * طفل رضيع و زمان ، امام زمن را اى ولىّ حق ! تو را به حقّ محمّد * حفظ كن از باد فتنه خاك وطن را

نقش حقيقت

صنما پرده از آن روى فرحناك انداز * پرتو حسن در آيينهء افلاك انداز از رخ همچو بهشت بگشا باب فرح * فرحى در دل افسردهء غمناك انداز اى كه خاك از نظر پاك تو اكسير شود * نظرى بر من مسكين كم از خاك انداز خواهى ار لوح دلت نقش حقيقت گيرد * زنگ اوهام ز آيينهء ادراك انداز دل چو دريا و خيالات خس و خاشاك است * ز آتش عشق شرر در خس و خاشاك انداز خواهى ار گوى محبّت ببرى از ميدان * سر چو گو در قدم آن بت چالاك انداز
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 624 | سيد محمد باقر برقعى