اقبال كه پايهاش بلند است * از دامن اوست دست كوتاه
امروز كسى كه اهل فضل است * دمساز بود به ناله و آه
ويران شده دانش و هنر را * از تيشهء جور چرخ بنگاه
در سوك سخن سزد كه آهم * آتش فكند به خرمن ماه
يا آنكه تو كوتهى بياموز * اى طبع ز بخت و باش همراه
يا آنكه بلند شو تو اى بخت * ما را برسان به عزّت و جاه
ور نه به خدا قسم كز اين پس * من با دل شاد و قلب آگاه
آنسان كه « لسان غيب » فرمود * بىشايبهء ريا و اكراه
اين آخر عمر و تنگدستى * مشغول شوم به عيش و مستى
شمع محفل
هركه را خارى ز عشق گلعذارى در دل است * سهل نتواند شمردن ز آنكه كارى مشكل است
خار پا با سوزن تدبير دير آيد برون * پس چه سازد آن گرفتارى كه خارش در دل است ؟
اى كه پا در وادى عشق و محبّت مىنهى * ترك سر گفتن در اين ره ، شرط اوّل منزل است
تن رها كن گر هواى وصل جانانت بود * ز آنكه تن اندر ميان جان و جانان حايل است
امشب ار در محفل ما شمع نبود گو مباش * ز آنكه روى همچو صبح دوست شمع محفل است
نازنين جسم تو را از جان و دل بسرشتهاند * اين چنين جسمى نشايد گفت كز آب و گل است
گر به دست خويشتن خونم بريزد آن نگار * دست بوسيدن به منّت مزد شست قاتل است
مردم عالم گرفتارند و در خواب و خيال * « حشمتا » بيدار شو كاينها خيال باطل است
خرمن عمرت اگر بر باد شد خرسند باش * از چنين عمرى چه حاصل كاينچنين چنين بىحاصل است
وجه اللّه
خودنمايى خواست بر مخلوق سازد آشكار * روى خود ز آيينهء روى على كرد آشكار
يعنى اين وجه اللّه باقيست اندر ممكنات * غير اين صورت ندارد صورتى پروردگار