تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 628

مساهمون:

ص٦٢٨
اقبال كه پايه‌اش بلند است * از دامن اوست دست كوتاه امروز كسى كه اهل فضل است * دمساز بود به ناله و آه ويران شده دانش و هنر را * از تيشهء جور چرخ بنگاه در سوك سخن سزد كه آهم * آتش فكند به خرمن ماه يا آنكه تو كوتهى بياموز * اى طبع ز بخت و باش همراه يا آنكه بلند شو تو اى بخت * ما را برسان به عزّت و جاه ور نه به خدا قسم كز اين پس * من با دل شاد و قلب آگاه آن‌سان كه « لسان غيب » فرمود * بىشايبهء ريا و اكراه اين آخر عمر و تنگدستى * مشغول شوم به عيش و مستى

شمع محفل

هركه را خارى ز عشق گل‌عذارى در دل است * سهل نتواند شمردن ز آنكه كارى مشكل است خار پا با سوزن تدبير دير آيد برون * پس چه سازد آن گرفتارى كه خارش در دل است ؟ اى كه پا در وادى عشق و محبّت مىنهى * ترك سر گفتن در اين ره ، شرط اوّل منزل است تن رها كن گر هواى وصل جانانت بود * ز آنكه تن اندر ميان جان و جانان حايل است امشب ار در محفل ما شمع نبود گو مباش * ز آنكه روى همچو صبح دوست شمع محفل است نازنين جسم تو را از جان و دل بسرشته‌اند * اين چنين جسمى نشايد گفت كز آب و گل است گر به دست خويشتن خونم بريزد آن نگار * دست بوسيدن به منّت مزد شست قاتل است مردم عالم گرفتارند و در خواب و خيال * « حشمتا » بيدار شو كاينها خيال باطل است خرمن عمرت اگر بر باد شد خرسند باش * از چنين عمرى چه حاصل كاين‌چنين چنين بىحاصل است

وجه اللّه

خودنمايى خواست بر مخلوق سازد آشكار * روى خود ز آيينهء روى على كرد آشكار يعنى اين وجه اللّه باقيست اندر ممكنات * غير اين صورت ندارد صورتى پروردگار