عشق تو با خون گل آميخته * قالب عشق من و ما ريخته
سايهء زنجير محبّت ببين * رويش پنهانى حيرت ببين
اين دل دريا جگر لاله نيست * آهِ نسيم از نفس سرد كيست ؟
جوى محبّت ، گذرش باغ دل * آه كند همرهى داغ دل
ابر دلم آه ! بگريد ز غم * آه ! كه زخمى شده است از ستم
باغ دلم شاهد تقديرِ آه * ناى تبر خسته ز تغييرِ آه
عشق تو همسايهء آيينه بود * جارىِ در دشت غزلها چو رود
از چه وفا خانهبهدوش تو شد ؟ * شب همهشب زمزمه ، نوش تو شد
هقهق باران بهارى چه شد ؟ * مزرعهء آينهكارى چه شد ؟
بيشهء دل را ز جفا سوختى * نالهء نى را به لبم دوختى
بىتو ، گلم ! باغ دلم شد خزان * نهر جفا سوى دلم شد روان
از پى ترديد نرو اى بهار ! * بر لب گل نالهء زخمى نكار
نور حقّ
مژده بر خوبان كه امشب حقّ به عالم پا گذارد * تا براى دوستانش ردّ پايى جا گذارد
آسمان در نور گم شد حقّ به گل بنشست امشب * چون حقيقت با عدالت پاى دل را بست امشب
آن شفيع صبح محشر ، دادگستر در عدالت * آن نسيم باغ دلها ، زاده شد روح حقيقت
او كه نامش قبل آدم عليه السّلام نقش بر هر برگ و گل شد * حبّ او بر شيعيانش در قيامت همچو پل شد
مىتراود بر رخ گل ، تا نمايد زنده جان را * آن بهار جاودانه مىزدايد هر خزان را
آمده آن باب رضوان ، آن مطيع امر يزدان * شيعيان باشد مبارك ، عترت ختم رسولان
آمده مردى كه باشد زوجهاش زهراى اطهر * دست او در دست پاكى مىشود هارون رهبر
ابر چشمانش هميشه بوسه مىزد بر لب چاه * اين علىّ ، درياى وسعت آشناى هر شب ماه
برق شمشير عدالت ، رويش آيينه در دل * اى علىّ ! باران رحمت ، گشته حكمت لغو باطل
شد نبىّ ، خود شهر علم و ، از برايش در تو باشى * ديگران بيهوده در ره ، يار پيغمبر تو باشى