تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 606

مساهمون:

ص٦٠٦

گم شد

گويند كه با نام تو مجنون گم شد * در چشم تو آفتاب گردون گم شد من مىگويم ، ستاره‌اى بود شهيد * پيدا شد و چرخى زد و در خون گم شد

با نام تو

با گام تو راه عشق آغاز شود * شب با نفس سپيده دمساز شود با نام تو اى بهار جارى در جان * يك باغ گل محمّدى باز شود

تيغ قلم

بر خاك خزان ، گام بهارى زد و رفت * بوذر شد و خيمه در صحارى زد و رفت با تيغ قلم بر تن يلداى سكوت * تا مطلع فجر ، زخم كارى زد و رفت

ترنّم خاموش

آنان كه زبان عشق را مىدانند * لب‌بسته سرود عاشقى مىخوانند با رفتنشان ترنّم آمدن است * خورشيد غروب كرده را مىمانند

پابرجا

ما مرغ سحرخوان شگفت‌آواييم * خونين پروباليم باليم و شفق‌سيماييم در معبر تاريخ چو كوهى بشكوه * صد بار شكسته‌ايم و پابرجاييم

نيام خنجر

شب بار دگر نيام خنجر شده بود * خفّاش دوباره سايه‌گستر شده بود خورشيد ، سحر سرشك خون مىباريد * يك كرب و بلا ستاره پرپر شده بود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 606 | سيد محمد باقر برقعى