گفت عبّاس كه دنيا و زر و مال چه سود * مىرود از كف انسان گهر و مال چه زود
خاطر آسوده نشايد كه در اين جاى غنود * ديگران را تو ببين دست اجل زود ربود
پس كنم جان و تن خويش در اين راه فدا * من به نامردى و زشتى ندهم دست به دست
شد عجين غيرت و مردى به من از روز الست * درِ نامردى و بىغيرتىام ايزد بست
من نگردم به جهان با دُر و با گوهر پست * زين سبب گشته بلندم به جهان مدح و ثنا
شد چو پروانه و بر گرد رخ شمع بسوخت * هستى خويش به راه رخ معشوق فروخت
جامهء رنج ز بهر تن چون سرو بدوخت * ليكن از لطف ، گنهكار به يكباره نسوخت
دست خود داد كه گيرد به جهان دست شما * آيت مردى و مردانگى و غيرت شد
زين سبب قصّهء مردانگى و حيرت شد * گر كه خالى ز زر و مرتبه و ثروت شد
صاحب خادم و اين بارگه و عزّت شد * شد در آفاق همى آينهء مردنما
كس نديدهست سپهدار كشد مشك به دوش * مات گرديد از اين كار و ز كردار عدوش
شد جهانى ز بزرگى سپهدار خموش * حلقهء بندگىاش كرده زن و مرد به گوش
كس نكردهست چو او كار به ميدان صفا * دست خود داد كه بيعت ننمايد به كسى
چشم خود داد نبيند به جهان روى خسى * خواست تا كس نبود غير شهاش همنفسى
بلبل و زاغ نبايد كه شود همقفسى * شير ، سازش نكند با زغن بىسروپا
آب ناخورده برون آمد و شمشير كشيد * چونكه از خيمه صداى عطش دوست شنيد
چون بيامد بهجز از دشمن غدّار نديد * شد هزاران اجل و ديو و دد و دام نديد
تا كه از پا فكند سرو بلند اختر ما * او نترسيد كه عبّاس بُد و شير ژيان
تاخت بر قلب سيه يكسره شمشيرزنان * آنچنان سخت كه پيچيده عدو روى و عنان
روبهان از جلو و شير ژيان از پس آن * ز آسمان آمده بر لشكر كفّار قضا
زد چنان نعره كه افتاد سپه در تبوتاب * رفت هركس طرفى از جلو او به شتاب
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 590
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥٩٠