دست دعا
به دشت خشك وجودم كسى گذر نكند * خدا كند كه خدايش از اين بتر نكند
هميشه دست دعا دارم و بنالم زار * چه سود ؟ آهِ منِ خستهدل اثر نكند
كبوتر دل من ! سوى لانهات برگرد * كه مرغ غمزده از آشيان سفر نكند
كسى كه از تو جدا مىكند مرا دانم * ز آهِ خانهبرانداز من حذر نكند
مريض عشق توام من ، علاج دردم كن * كه شمع عُمر من اين شام را سحر نكند
ببار يكدمى ، اى ابر لطف ! بهر خدا * كه بال خستهء پروانه دفع شر نكند
عزيز مصر اگر بنگرد به كشتهء خويش * ز پادشاهى خود زين نگه ضرر نكند
طبيب درد دلم ، مرگ من شده نزديك * مگر تو لطف كنى ، چون كس ديگر نكند
« حسين » از غم هجر تو مُرد و هيچ نگفت * درخت زندگى بىكسان ثَمَر نكند
آهوى رميده
من كاروان خستهء از ره رسيدهام * وامانده در غبار و سلامت نديدهام
من آهوى رميده ، ز صحراى زندگى * در مرغزار رنج و مذلّت چريدهام
با كولهبار حسرت و اندوه بىحساب * حالى به شهر وحشت و پيرى رسيدهام
باشد گواه ، چهرهام از زجر روزگار * من مرد رنجديدهء حرمان كشيدهام
دل پر ز خون و ديده پرآب و دو لب خموش * چون شمع ، زير بار محبّت خميدهام
چون شاهباز ، خانه بُدم در ستيغ كوه * چون جغد ، در خرابه كنون آرميدهام
موى سپيد و صورت پرچين و رنگ زرد * باشد گواه اين بدن رنجديدهام
اين مى كه سوخت جان و دلم را ز كودكى * از ساغر جفاى زمانه چشيدهام
پرسند اگر « حسين » تو را ، جاى امن كو ؟ * گويم حكايتيست كه من هم شنيدهام